کبوتر حرم
کبوتر حرمت دور مانده ای ز حریمت
نشسته منتظر دانه ای ز دست کریمت
هوای کوی تو دارد دلی که پر خون است
به یک اشاره ی تو حال من دگرگون است
*********
شنیده ایم بنام تو ضامن آهو
دگر ضمانت ما را نمی کنی؟ پس کو
دلم شکسته به دنبال جان پناه توام
بسان آهوی پهلو گرفته در نگاه توام
هوای کوی تو دارد پرنده ی دلها
اگر چه فاصله افتاده پشت منزلها
مرا به خود برسانی دوباره می خندم
طناب بندگیم برضریح می بندم
به بارگاه ملک پاسبان اگر جا نیست
کنار پنجره فولاد جای ما خالیست
قانلی شراب
من عشق طریقینده شتاب ایلدیم اولدی
غم قلعه سین آماج شهاب ایلدیم اولدی
من چوخ تلسیردیم کی بو هجران باشا چاتسین
هجران اودینا قلبی کباب ایلدیم اولدی
غم دریاسینا آتدی منی گردش دوران
من صبریله دریانی حباب ایلدیم اولدی
آیدین گونومی چولقادی بیر پارچا قارایه
مین ظلمتیلن رفع حجاب ایلدیم اولدی
سللر داشیب آشدی درلردن تپه لردن
گوزیاشیمی مین چشمییه آب ایلدیم اولدی
بیر قطره من ایشدیم می ناب ازلی دن
عاقللری دیوانه حساب ایلدیم اولدی
ای مدعی گت بیر بیله سن چخما اوزوندن
غم سرکه سینی قانلی شراب ایلدیم اولدی
آسمان رنگ خدا بود
مهر و سجاده و تسبیح و خدا بود ولی ...
گوشه ی مسجد و قرآن سر ما بود ولی ...
بوی پیراهن یوسف که صبا می آورد
به دل خسته ی عشاق صفا بود ولی ...
گفته بودند که شق القمری خواهد شد
چشمهامان نگران تو چرا !!! بود ولی ...
آسمان رنگ خدا بود و تمنا می کرد
رمضان اوج خدائی خدا بود ولی ...
من به بیچارگی خویش نظر می کردم
چه شب غمزده در صبح ولا بود ولی ...
«قاب قوسين اَو اَدني ... فتدلّی»ی دگر
قاف قرآن پی قوسین لقا بود ولی ...
ربنایی که قنوت همه ی دل شدگان
گریه هایی که مناجات و دعا بود ولی ...
کهکشان بود و ملائک پر پرواز نداشت
فکر و ذکرم همه جا با شهدا بود ولی ...
جمع و تفریق نمودیم که این حاصل عمر
گم شدن در غزلی بی سرو پا بود ولی ...
هر کجا رفتم و هر جا که دلم را دیدم
مقصد اصلی ما کرب و بلا بود ولی ...
شعر مرثیه
هرچند شعر مرثیه ماتم نمی شود
لب تشنگان حادثه بی غم نمی شود
هر کس که دم دهد به تن مرده ای دریغ
با یک نفس که عیسی مریم نمی شود
هر چشم اشکبار که جوشید از زمین
آن آب پاک چشمه ی زمزم نمی شود
هر کس عصای خویش دمی اژدها کند
دریا به خاک زیر کفش نم نمی شود
بس ماه بدر گشته پس از اندکی هلال
هر ماه بدر ماه محرم نمی شود
ایوب وار تیر بلا را صبور باش
« قالو بلی» ز کرببلا کم نمی شود
اینجا حریم پاک شهیدان شاهد است
غیر از شهید راه تو محرم نمی شود
راهی که می رویم مسیرش به کربلاست
در راه حق که ابروی ما خم نمی شود
صبح ظفر ز مرز سیاهی عبور کرد
ایمان و کفر سرزده با هم نمی شود
این لشکر حسین زمان است در خروش
جز در مرام شیعه فراهم نمی شود
تندیس جانشین خدایند در زمین
جز خاک پای حضرت خاتم نمی شود
زخم دلی است مردم نیکو سرشت را
بی شهد جام میکده مرهم نمی شود
گویا ملک به حالتشان غبطه می خورد
در حسرتی مدام که آدم نمی شود!!!
تب داشتم تبی که برایم طبیب بود
من در پی محبت و او هم حبیب بود
انگار انحنای دلم درد می کند
شاید که آدمای دلم درد می کند
در منتهی الیه فشارات روزگار
من فکر می کنم که عرق می کند دلم
از شبنمی که سر زده آید به ساحلم
این کوچه های تنگ که فرسنگ می شود
مابین اسمان و زمین جنگ می شود
دارم بدون پر به سوی اوج می روم
مابین آسمان و زمین موج می روم
اینجا منم نه من که تمنا کنم تورا
احسان و رحمت است چو پیدا کنم تو را
از خویشتن بریدم و در خود رها شدم

قرص ماه
مردی آید میان تاریکی، تا کند چشم عالمی روشن
خنده هایش جهان بیاراید همه دلهای ما شود گلشن
مردی آید به مهربانی عشق که صفا را دوباره بخش کند
بین دلهای خسته از غم نان قرص ماهی دوباره پخش کند
مردی آید که خستگی برود با توانی دوباره برخیزیم
رو به دیوان خصم عصیانگر باقلم عاشقانه بستیزیم
وقتی آید شکوه می شکفد اقتداری در او نمایان است
تار زلفش سیه تر از شب تار گل رویش چو ماه تابان است
از وجودش جهان به وجد آید همچو دریا تغزلی در گوش
همه کشتی نشسته منتظران بغض ها مانده در گلو خاموش
قد و قامت قیامتی که
مپرس همه ی چشمها در او بیهوش
گو به یوسف نظر
بیندازد تا به نیمی نگه شود مدهوش
گل زرویش گلاب می ریزد صبح در خود صداقت آویزد
عشق میخانه را فرو ریزد گل نرگس اگر به پا خیزد
می ترسم
من از هوای شرجی شهر و دیار می ترسم
ز چشمهای خسته ی بی انتظار می ترسم
از آنچه ماه مرا در محاق می فکند
دلم گرفته در این روزگار می ترسم
به آن کسی که دو چشم ترم فدایش باد
ز فتنه های برون از شمار می ترسم
نگو، نگو که چرا شکوه می کنی گل من
من از خزان گلی در بهار می ترسم
هزار بار اگر چه نوازشم بکند
من از قیافه این ..... می ترسم
اگر سر تو نترس است من نمی دانم
ولیک من ز خم ذوالفقار می ترسم
صلوات
تو که سرشار بود روی گلت از برکات
تو که می بارد از این حسن جمالت حسنات
شده لب تر کنی و نقل و نبات افشانی
به گل روی دل آرای محمد صلوات
مثل رویا
مثل باران مثل بودن مثل باد
در خیالم مثل رویا مثل یاد
می کند آواز یعنی این منم
در خیالت سالها پر می زنم
می خروشم اصل خود پیدا کنم
تا كه با خود عقده ی دل واکنم
شاید از شعرغزل با لطف یار
غنچه خندد گل ببارد از بهار
ازدل داغ هزاران دلفکار
لاله می روید به دشت لاله زار
تا دم از صهبای دلکش می زنم
عقل را بی باده آتش می زنم
گر دلم مبهوت عشق یار نیست
حمد لله مهبط اغیار نیست
دیده را دریاب دریا دل شوم
کام گیرم تا زدل کامل شوم
آسمان
برقی دو باره آمد و غرید آسمان
اشکی به چشم کودک خود دید آسمان
چون ناله های ساده دلان را نظاره کرد
خون می چکید از دل خورشید آسمان
چون جامه های شسته خود پهن می نمود
آبی به روی آینه پاشید آسمان
لختی درنگ کرد و به گلها نظر نمود
از چهره های غم زده نالید آسمان
آهی کشید از دل و شاید دلش شکست
باران اشک بود که بارید آسمان
چون دلشکسته بود به حال نذار تو
آنقدر گریه کرد که خندید آسمان
بابا و آب بود، تو لبخند می زدی
بر شادی نگاه تو رقصید آسمان
نقاشی قشنگ تو را نیک دیده بود
رنگین کمان ز رنگ تو پوشید آسمان
مهرو قهر
روزی که درب مدرسه ها باز می شود
با مهر و قهر مدرسه آغاز می شود
شادی میان مدرسه دیدن چه دیدنیست
درد از لبان شاد شنیدن شنیدنیست
گفتم نرو، تو گوش نکردی و همچنان
باز آمدی که خیز و بیا پیش کودکان!!!
شاید من غریب در این خانه بی کس است
حرفی بزن سکوت تبانی دگر بس است!!
فریاد کن مرا
هر چند خسته ای
تو دل شکسته ای
هم یاد کن مرا
فریاد یاد کن مرا
دست مرا بگیر
ای دست دستگیر
در پیش من بمان
یک دم اذان بخوان
قلم عشق
قسم به نون ، قلم عشق در درون دارد
مرکب قلم عشق بوی خون دارد
استجابت
به وقت استجابت از دل و از جان دعا کردم
زیارت آرزو جانا برایت از خدا کردم
دلی بشکسته دارم مرغ بی بال و پرم، یک دم
بسان آهوی وحشی نظر سوی رضا کردم
ز روی لطف در بگشود و بی منت پذیرا شد
تو گویی کودکی بودم ز بس ناز و ادا کردم
به پیش شاه خوبان جان و دل آرام می گیرد
به حد وسعت طبعم به درد خود دوا کردم
حریم و بارگاه و گنبدش سعی و صفا دارد
برای دست بوسی سعی ها اندر صفا کردم
مرا عهدی اگر بودی از آن لطفی که بنمودی
خیالت خوش بود جانا به عهد خود وفا کردم
تو گفتی التماسی، حاجتی، عرضی بر او دارم
و من نایب شدم عرض ارادت بی ریا کردم
نشستم در کنار مرقدش اشکی بیفشانم
غبار زائرانش را به چشمم توتیا کردم
سال نو مبارک باد

یک فصل بهار ناب تقدیم تو باد
آئینه و شمدانی و آب تقدیم تو باد
این یک ز هزارم ارادتمندی است
عطر و گل و عنبر و گلاب تقدیم تو باد
سرچشمه ی حیات
تو اهل آسمانی و اینجا چه می کنی
هجرانِ درد و داغی و اینجا چه می کنی
ما عاشق رضای غریبیم و عشق او
ما را بس است بی خود و بی جا چه می کنی
سرچشمه ی حیات حقیقی رضا، رضاست
با خضر و آب و چشمه ی تنها چه می کنی
اندر حریم شاه خراسان پناه گیر
ای خسته از نصیحت ترسا چه می کنی
دریای عشق و شور و آب حیاتی دگر ببین
اندر خروش و جوشش و غوغا چه می کنی
عطراز نسیم عشق مدام آیدم به گوش
غافل مشو بکوش تمنا چه می کنی
خواهی نخواهی او ز کرم می کند عطا
غیر از طواف آن گل زهرا چه می کنی
شاید زهیبت رضوی بسته می شود
دست و زبان و ذهن تقلا چه می کنی
وصاتت دل
گرفته دل اگر از چشم من شراب بریزد
بدین بهانه دل از دام این سراب بریزد
اگر چو ابر بهاری به گونه اشک ببارد
بگو به باد بهاری گل از گلاب بریزد
خدا خدا کنم اینک که رعد و برق بیاید
گشاید عقده دل را عطش ز آب بریزد
صدای غرش تندر بیامد از پس نوری
که صبر من به سر آمد بگو سحاب بریزد
صدای نم نم باران چو گوش من بنوازد
بسان مرغ سحر خوان به صورت آب بریزد
اگر کسی ننماید وصاتت دل ما را
خودم همی نگرانم دل خراب بریزد
به ریختن دل بی دل نمی کند که بسنده
به اندرون که رسد آب دگر حساب بریزد
ملائک از تو جدایند مقربین خدایند
دلی که غصه ندارد به سر شهاب بریزد
فدای چشم خمارت شوم که دل نگرانی
به جمعه منتظرم، کی ز رخ نقاب بریزد
عجب شبم به سر آمد به چشم خواب نیامد
چو عشق بود و وصالی ز دیده خواب بریزد

تو گلی
تو گلی عطر زتو، پخش گلابت از من
دل ز تو عشوه زتو، ناز نگاهت از من
همه در فکر شکر خند لب میگون ند
غمزه از چشم تو، اشعار نگارت از من
جان من، نام تو دل می برد و جان سوزد
بردن دل زتو، جان چشم براهت از من
یک شب آهسته و پیوسته نگاهت کردم
عقل و دل برده چسان دیده پرآبت ازمن
لطف بنما و قدم نه تو در این خلوت راز
آمدن از تو، رفو کردن راهت از من
من اگر معتکف دیرم و یا در محراب
تا نگیرد دل تو نورهدایت از من
رو سیاهم همه عمرم ثمن ِ بخس نبود
چه شود گرنکند عفو، خدایت از من
فکر این لحظه مرا دست گریبان کرده
شود آیا کند آن لحظه شفاعت از من؟!!!

