تبليغاتX
آئینه
آئینه


دست نوشته هایی برای نخواندن



آقا سلام

آقا سلام بهر دعایم اجابتی

با بودن تو نیست مرا هیچ حاجتی

نادیده گیر غفلت خوبان زشت را

روشن نما سیاهی این سرنوشت را

آقا سلام ما به جوابی نمی رسد ؟

از سوی مکه هیچ خطابی نمی رسد ؟

مستاصلم که تا به کجا پیش برده ام

حق خدا و ناس و دل خویش خورده ام

ای تک سوار صاعقه ای میر سرمدی

این جمعه هم غروب شد اما نیامدی !!!

از دل صفای آینه را می برد غبار

تا صبح جمعه ی دگری چشم !!! انتظار ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:40 توسط خسروشاهی |



ماه شعبان

ماه شعبان آمد و انوار باریدن گرفت

چشم ها روشن شد و با نورحق دیدن گرفت

باغبان اندر هوس افتاد از رخسار گل

در مشامش عطر گل پیچید و بوئیدن گرفت

بلبل آمد نغمه خوان بر بوستان گل رسید

با غزل خوانی به پای یار رقصیدن گرفت

مجلس جشن و چراغانی و شادی درهم است

درهم و دینارها با نقل پاشیدن گرفت

چشمهایی عاجزانه التماست می کنند

تا براتی از نگاهت پای بوسیدن گرفت

مردم چشمم تو را در می زند آقا بیا

با حضورت مهربانی عشق روئیدن گرفت

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 14:27 توسط خسروشاهی |



سوم شعبان

یک مشت تکه پاره غزل فصل انتظار

در انتظار چشم غزالی است بی قرار

بگذشت قرص ماه رجب ماند بی نصیب

از دیدن هلال رخ سومین بهار

دنیا به پای سوم شعبان قیام کرد

رویید گل ز باغ امامت به یادگار

درآسمان آبی و چشم ستاره ها

جوشید اشک شوق پس از رنج بی شمار

خندید گل به باغ و گلستان دین شکفت

تصویری از شقایق گل رنگ لاله زار

افلاکیان به دیدن او غبطه می خورند

فوج ملائک اند به خال لبش دچار

فطرس از او گرفت برات نجات خویش

لطفی نما و مرحمتی کن بزرگوار

من آمدم به پیش تو انسان کنی مرا
بالاتر از ملائکه در شان و اعتبار

غیر از تو نیست کسی یاریم کند

ابر بهار بر دل بارانیم ببار

سرریز کن ز پاکی خود زمزمی دگر

بر روسیاهیم ز گناهان بی شمار

ما را ببخش و چشم ز کردارمان بپوش

بر عزت محمد(ص) و زهرا(س) و هشت و چار

شاید زمان زمان ظهور است العجل

ما را خلاص کن تو ز آشوب روزگار

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:18 توسط خسروشاهی |



دعای فرج

اعوذ وبالله من النفسی و شیطان رجیم

پای در جاده ولی غافل از این بار کجیم

تا به سرمنزل مقصود رسد بار گران

روز و شب راهسپاریم تو گویی فلجیم

ما دعای فرج از بهر ظهورش خوانیم

گر چه محتاجتر از او به دعای فرجیم

چار قل خوانم و در چار طرف می بندم

اعوذ وبالله من النفسی و شیطان رجیم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:22 توسط خسروشاهی |



سبزترین سیب خدا


کاش بر شیشه خورد نم نم باران با تو


با زهم خنده کند باغ بهاران با تو

در پی سبزترین سیب خدا آمده ایم

تا ببوئیم بهار گل ایمان با تو

رخ عیان کن که رود پرده اسرار کنار

تا که سرسبز شود روح چناران با تو

ز شکر خند تو لبخند زند گل به بهار

باز هم سربدهد نغمه هزاران با تو

صوت قرآن تو با لحن حجازی زیباست

خوش بود نغمه داود خوش الحان با تو

آیه ی «اقراء» بر انجام تو آغاز گرفت
این بود معجزه ی آیه ی قرآن با تو

عاشق فصل بهاریم که از روی گلت

می شود بلبل شوریده غزلخوان با تو

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:36 توسط خسروشاهی |



حسرت جا مانده

 

فدای نرگس شهلا و روی ماهی که ...

شکسته قلب من از داغ اشتباهی که ...

بسوخت جان و دل من اگر چه دم نزدم

ز سوز حسرت جا مانده در نگاهی که ...

قرار بود بیاید به روز جمعه ولی ...

هنوز منتظر سیصد و ... سپاهی که ...

قلوب روشنشان آیه های مستحکم

حماسه ساز نبردی به صبحگاهی که ...

دلم برای ظهورش هماره لک زده است

شکسته قلب من از آه پشت آهی که ...

زمینه پر شده از خون زمانه از بیداد

و عدل گم شده اندر دل تباهی که....

بیا که فجر رهایی دل  فرا برسد

تمام خلق زمین در پی پناهی که ...

به سر سحاب پیمبر به ذوالفقار علی

شکسته نور خدا ظلمت سیاهی که ...

گرفته فوج ملائک عنان راهش را 

که تا قدم بگذارد به شاهراهی که ...

نشسته بر سر آن هفت سین آرامش

چقدر ساده نفس می کشد گیاهی که ...

میان تنگ بلوری که آب هم دارد

دلم شکسته تر از ماهی سیاهی که ...

وجود منتظران پاک چون زلالی آب

منم هنوز پی توبه از گناهی که ...

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:8 توسط خسروشاهی |



گل نرگس

تار گیسوی تو بشکسته بساط شب تار

گوشه چشم نگاه تو بپا کرده بهار

سایه ی لطف تو گسترده به اندازه عرش

دستها بهر تمنا شده چون برگ چنار

گلشن و دشت و دمن سبز ز یمن قدمت

قامت سرو برافراشته از قامت یار

عرق شرم به پیشانی ماه افتاده است

روی ماهت چو پدیدار شد از لطف نگار

آفتاب از رخ زیبای تو رخسار کشید

شرمسار است ز سیمای تو آن ذره ی نار

گل لبخند تو آورده به شوق اهل ولا

برق چمشت زده بر خرمن اشرار شرار

از پس ابر برون آی مه پرده نشین

به دل افتاد که نزدیک ظهور است هوار

ز شکر خند لبت غنچه شکوفا گردد

پرده راز برافتاد و نماند اسرار

دست نقاش کشیده است عجب منظره ای

گل نرگس به نماز و گل مریم به کنار

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:0 توسط خسروشاهی |



 آئینه

هرگز به فکر بود و نبودن نبوده ام

شعری به اقتضای سرودن سروده ام

آئینه ام چرا به دلم سنگ می زنید

من سبقت از میان رقيبان ربوده ام

گسترده فرش و عرش برین، سفره خدا

دست طلب به سفره احسان گشوده ام

راهم ز ترس راهزنان گم نمی شود

فولاد آب دیده ی کار آزموده ام

من راه خویش مي روم، آنها براه خویش

با اين طريق كار خود آسان نموده ام

اي مدعي بيا تو از اين فتنه درگذر

زيرا كه من به سايه رحمت غنوده ام

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:18 توسط خسروشاهی |



سبز سبز

نازم آن دریا که نامش کوثر است

ساقی دریای کوثرحیدراست

حوض کوثرغبطه دارد زین سبب

صاحب کوثر گل پیغمبر است

گل چه باشد، روی او صد باغ گل

دامن زهرا ولایت پروراست

یک گل از باغ ولایت سبز سبز

ای خوش آن دریا که مهدی پروراست

یا محمد یا علی یا فاطمه

اکفیانی چشم عالم بردراست

از خدا خواهيد تعجيل فرج

گرنه ما را خاك عالم برسراست

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:37 توسط خسروشاهی |



نگاه آینه

آنکس که از پیاله ی تو آب می خورد

از چشم نرگس تو می ناب می خورد

چشم انتظار گوشه ی چشم  عنایتیم

لب تشنه ی نگاه تو خوناب می خورد

در انتظار تابش نور ولایتیم

چون در نگاه آینه مه تاب می خورد

دل می برد ز عاشق چشم انتظار یار

آن زلف تیره فام تو چون تاب می خورد

بعد از ممات زنده شود این یقین ماست

از نوش داروی تو چو سهراب می خورد

در انتظار،کعبه، منا، مروه و صفاست

برخیز حسرت وجود تو محراب می خورد

دریاب بندگان مفلس و از دست رفته را

جن وملک در آینه ها خواب می خورد

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:40 توسط خسروشاهی |



سبزوسفید

در منطق و جنون، آواره ام کنون

گه گاه می دوم، گه می کنم سکون

فریاد می زنم، فریاد بی صدا

در راه مانده ام، مولای من بیا

من گم نموده ام، سبز و سفید را

دنبال می کنم نور امید را

من همچو کشتی در گل نشسته ام

هم دست خالیم ،هم دلشکسته ام

محبوس می شود در سینه ام نفس

در صبح صادقی بر داد من برس

اندوه عالمی دارم به دل نهان

حرف نگفته را اندر دلم بخوان

دست مرا بگیر، ای شاه دستگیر

دستان خسته ام از دامنت مگیر

تو جان عالمی، کان کرامتی

بر سائلت نما ، چشم عنایتی

یک شعرگفته ام، ماندم به قافیه

براین ردیف من یک بند کافیه

الغوث و الامان ما را ز خود مران

ای بهترین طبیب، مولای انس و جان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:43 توسط خسروشاهی |



آسمانی

به آسمان که روی یاد این زمینی باش
دل زمینی ما هم سفر کند ای کاش


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:55 توسط خسروشاهی |



هفت آسمان

بیا ای ماه نرگس بی تو مانند گل زردم

به عشقت گرم گشته دستهای خسته ی سردم

به دنیا گر جوانی داده ام، عشق تو پروردم

 

مکن نومید ما را ای امید بی کران مهدی

 

من از شوق گل نرگس هزاران درد دلدارم

به شب تا نصفه بیدارم، ز دوری تو بیمارم

اگر جان در بدن دارم بدان مشتاق دیدارم

 

بیا با خود بیاور وسعت هفت آسمان مهدی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:55 توسط خسروشاهی |



گلدی بهمن  

گلدی بهمن وطنه شانلی نگاریم گلدی

دردمین چاره سی قلبیمده قراریم گلدی

فجر آتیب اوز شفقین وردی یره تازه نفس

قیش گونی گچدی قیشن فصلی باهاریم گلدی

چوخ زمان چکدی ولیکن تاریه حمد السون

قولتارب هجرانین عمری گنه یاریم گلدی

آدی روح الله اوزی روح خدا مظهری دور

نور سپیب جمع اولا ظلم و شب تاریم گلدی

پرچم «نصر و من الله » دوراسیر چینینده

دشمنین جانین آلان شاه شکاریم گلدی

چوخ جوانلارقانا باتدی دینیمیز زنده قالا

مرغ طوفاندا قاچییب راه فراریم گلدی

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:17 توسط خسروشاهی |



تنها

هر چند تنهایی تو من تنهاییت را دوست دارم
فرزند زهرائی تو من زهرائیت را دوست دارم
همچون حسام شعله آسا تیغ برکش
پرشور و شیدائی و من شیدائیت را دوست دارم

با ذوالفقار حیدری طوفان بپا کن

دریای موّاجی و من طوفانیت را دوست دارم  

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:18 توسط خسروشاهی |



آخرین ستاره

آخرین ستاره

ای از غم فراق تو خشکیده بیدها

ای سرو قامت تو بلند از سپیدها

نور تو روشنائی دلدادگان  عشق

ای آخرین ستاره ی  بام امیدها

دل رنگ خون گرفته به فریاد ما برس

روشن ترین ستاره تاریخ شیدها

آیا تو بنگری و تماشا کنی رواست

آفاق را به خون بکشاند پلیدها 

تاریخ ما که شاهد جنگ تهمتن است

تا کی کند تحمل نیرنگ شیدها

در انتظار رایت سبز هدایتیم

برخیزد از طلیعه نابش شهیدها

مائیم و عهد الستی که بسته ایم

قربان کنیم جان به قدومش چوعیدها

ما ساکنان کنج خرابات عادتیم

گیرد ز لطف دست ملائک رشیدها  

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:7 توسط خسروشاهی |



قدوم سبز

قدوم سبز

قدوم سبز

گر نگاهی از کرم بر سوی یاران می کنی

محفل ما را پر از لطف بهاران می کنی

انتظارت می کشم تا از درآیی نازنین

با قدوم سبز ناز گل چو باران می کنی؟

گر به گل باران نبارد یا نتابد آفتاب

از کجا باغی شکوفا از چناران می کنی

سبزه و سنبل، گل و بلبل هویدا می شود

گر زمین تشنه را سیراب جانان می کنی

مستم و سرمستم از جام می و صهبای ناب

دیده ما عاشق این گلعزاران می کنی

دیده ما از پی دیدار مستان می رود

 مه لقا روزی مرا از غم گساران می کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:5 توسط خسروشاهی |