tabnak
طبیب
تب داشتم تبی که برایم طبیب بود
من در پی محبت و او هم حبیب بود
انگار انحنای دلم درد می کند
شاید که آدمای دلم درد می کند
گوید فشار سنج که
افتادم از فشار
در منتهی الیه فشارات روزگار
من فکر می کنم که عرق می کند دلم
از شبنمی که سر زده آید به ساحلم
این کوچه های تنگ که فرسنگ می شود
مابین اسمان و زمین جنگ می شود
دارم بدون پر به سوی اوج می روم
مابین آسمان و زمین موج می روم
اینجا منم نه من که تمنا کنم تورا
احسان و رحمت است چو پیدا کنم تو را
از خویشتن بریدم و در خود رها شدم
دست از جهان کشیده به
کوی بقا شدم
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:30 توسط خسروشاهی
|

