تبليغاتX
آئینه
آئینه


دست نوشته هایی برای نخواندن



می ترسم

من از هوای شرجی شهر و دیار می ترسم

ز چشمهای خسته ی بی انتظار می ترسم

از آنچه ماه مرا در محاق می فکند

دلم گرفته در این روزگار می ترسم

به آن کسی که دو چشم ترم فدایش باد

ز فتنه های برون از شمار می ترسم

نگو، نگو که چرا شکوه می کنی گل من

من از خزان گلی در بهار می ترسم

هزار بار اگر چه نوازشم بکند

من از قیافه این ..... می ترسم 

اگر سر تو نترس است من نمی دانم

ولیک من ز خم ذوالفقار می ترسم   

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:52 توسط خسروشاهی |



نارنجی خوشبو


روزی عزرائیل نزد موسی علیه‌السلام آمد، موسی علیه‌السلام پرسید: «برای زیارتم آمده‌ای یا برای قبض روحم؟» عزرائیل: برای قبض روحت آمده‌ام.

موسی: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم.

عزرائیل: مهلتی در کار نیست.

موسی علیه‌السلام به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید که مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند.

خداوند به عزرائیل فرمود: «به موسی علیه‌السلام مهلت بده!» عزرائیل مهلت داد. موسی علیه‌السلام نزد مادرش آمد و گفت: «سفری در پیش دارم!»

مادر گفت: «چه سفری؟»

موسی علیه‌السلام فرمود: «سفر آخرت.» مادر گریه کرد.

موسی علیه‌السلام نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با همسر وداع کرد،

کودک دست به دامن موسی علیه‌السلام زد و گریه کرد، دل موسی علیه‌السلام از گریه کودکش سوخت و گریه کرد.

خداوند به موسی علیه‌السلام وحی کرد: «ای موسی! تو به درگاه ما می‌آیی، این‌گریه و زاریت چیست؟»
موسی علیه‌السلام عرض کرد: «دلم به حال کودکانم می‌سوزد.»

خداوند فرمود: «ای موسی! دل از آنها بکن، من از آنها نگهداری می‌کنم و آنها را در آغوش محبتم می‌پرورانم.»

دل موسی علیه‌السلام آرام گرفت. و به عزرائیل گفت: جانم را از کدام عضو می‌گیری؟
عزرائیل: از دهانت.

موسی: آیا از دهانی که بی‌واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می‌گیری؟

عزرائیل: از دستت.

موسی: آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟

عزرائیل: از پایت.

موسی: آیا از پایی که من با آن به کوه طور برای مناجات با خدا رفته‌ام؟

عزرائیل نارنجی خوشبو به موسی علیه‌السلام داد، موسی علیه‌السلام آن را بو کرد و جان

سپرد. فرشتگان به موسی علیه‌السلام گفتند: یا اهون الانبیاء موتا کیف وجدت الموت؛ ای کسی که در میان پیامبران، از همه راحت‌تر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟» موسی علیه‌السلام گفت: کشاة تسلخ و هی حیة؛ مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند، یافتم.»
مناهج الشارعين/علامه مير داماد/ص590

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:52 توسط خسروشاهی |



صلوات

تو که سرشار بود روی گلت از برکات


تو که می بارد از این حسن جمالت حسنات


شده لب تر کنی و نقل و نبات افشانی


به گل روی دل آرای محمد صلوات

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:8 توسط خسروشاهی |