تبليغاتX
آئینه
آئینه


دست نوشته هایی برای نخواندن



 مثل رویا

مثل باران مثل بودن مثل باد

در خیالم مثل رویا مثل یاد

می کند آواز یعنی این منم

در خیالت سالها پر می زنم

می خروشم اصل خود پیدا کنم

تا كه با خود عقده ی دل واکنم

شاید از شعرغزل با لطف یار

غنچه خندد گل ببارد از بهار

ازدل داغ هزاران دلفکار

لاله می روید به دشت لاله زار

تا دم از صهبای دلکش می زنم

عقل را بی باده آتش می زنم

گر دلم مبهوت عشق یار نیست

حمد لله مهبط اغیار نیست

دیده را دریاب دریا دل شوم

کام گیرم تا زدل کامل شوم

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:22 توسط خسروشاهی |



عشق

من اسیر و دستگیرم عشق سرگردانیم

بو قلم الده بهانه عشقمین حیرانیم

یازماقا یوخدور سوزم  قیل درده چاره، نیلیم

قوی یازیم باشیله جاننان یارمین قربانیم

عشق اگر اولسا مسلم عاشقی درده سالار

هر قدر درد اولسا درمانسیز اونون ویرانیم

عاشق صادق گرک باشدان گچه باش ساخلیا

ورماغا باش هر کیم اولسا منده هم پیمانیم

دین و ناموس و وطن قالسین شهیدلر قان وریب

قویمارام قانلار باتا گر تابع قرآنیم

هر شهید بیر تازه قان ورمیش قیامین جانینه

انقلابی ساخلارام جانقدری چون ایرانیم

یاز اورکدن بوسوزی قوی شک و شبهه قالماسین

جمعه لر یول گوزلرم چون نیمه ی شعبانیم

گون کیمن گل صورتون ابر آتدا پنهان ایلمه

گل ظهور ایله نقدری جسمیمین مهمانیم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:33 توسط خسروشاهی |



 آئینه

هرگز به فکر بود و نبودن نبوده ام

شعری به اقتضای سرودن سروده ام

آئینه ام چرا به دلم سنگ می زنید

من سبقت از میان رقيبان ربوده ام

گسترده فرش و عرش برین، سفره خدا

دست طلب به سفره احسان گشوده ام

راهم ز ترس راهزنان گم نمی شود

فولاد آب دیده ی کار آزموده ام

من راه خویش مي روم، آنها براه خویش

با اين طريق كار خود آسان نموده ام

اي مدعي بيا تو از اين فتنه درگذر

زيرا كه من به سايه رحمت غنوده ام

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:18 توسط خسروشاهی |



سبز سبز

نازم آن دریا که نامش کوثر است

ساقی دریای کوثرحیدراست

حوض کوثرغبطه دارد زین سبب

صاحب کوثر گل پیغمبر است

گل چه باشد، روی او صد باغ گل

دامن زهرا ولایت پروراست

یک گل از باغ ولایت سبز سبز

ای خوش آن دریا که مهدی پروراست

یا محمد یا علی یا فاطمه

اکفیانی چشم عالم بردراست

از خدا خواهيد تعجيل فرج

گرنه ما را خاك عالم برسراست

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:37 توسط خسروشاهی |



آسمان

برقی دو باره آمد و غرید آسمان

اشکی به چشم  کودک خود دید آسمان

چون ناله های ساده دلان را نظاره کرد

خون می چکید از دل خورشید آسمان

چون جامه های شسته خود پهن می نمود

آبی به روی آینه پاشید آسمان

لختی درنگ کرد و به گلها نظر نمود

از چهره های غم زده نالید آسمان

آهی کشید از دل و شاید دلش شکست

باران اشک بود که بارید آسمان

چون دلشکسته بود به حال نذار تو

آنقدر گریه کرد که خندید آسمان

بابا و آب بود، تو لبخند می زدی

بر شادی نگاه تو رقصید آسمان  

نقاشی قشنگ تو را نیک دیده بود

رنگین کمان ز رنگ تو پوشید آسمان 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:45 توسط خسروشاهی |



مهرو قهر

روزی که درب مدرسه ها باز می شود

با مهر و قهر مدرسه آغاز می شود

شادی میان مدرسه دیدن چه دیدنیست

درد از لبان شاد شنیدن شنیدنیست

گفتم نرو، تو گوش نکردی و همچنان

باز آمدی که خیز و بیا پیش کودکان!!!

شاید من غریب در این خانه بی کس است

حرفی بزن سکوت تبانی دگر بس است!!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:11 توسط خسروشاهی |