فریاد کن مرا
هر چند خسته ای
تو دل شکسته ای
هم یاد کن مرا
فریاد یاد کن مرا
دست مرا بگیر
ای دست دستگیر
در پیش من بمان
یک دم اذان بخوان
سبزوسفید
در منطق و جنون، آواره ام کنون
گه گاه می دوم، گه می کنم سکون
فریاد می زنم، فریاد بی صدا
در راه مانده ام، مولای من بیا
من گم نموده ام، سبز و سفید را
دنبال می کنم نور امید را
من همچو کشتی در گل نشسته ام
هم دست خالیم ،هم دلشکسته ام
محبوس می شود در سینه ام نفس
در صبح صادقی بر داد من برس
اندوه عالمی دارم به دل نهان
حرف نگفته را اندر دلم بخوان
دست مرا بگیر، ای شاه دستگیر
دستان خسته ام از دامنت مگیر
تو جان عالمی، کان کرامتی
بر سائلت نما ، چشم عنایتی
یک شعرگفته ام، ماندم به قافیه
براین ردیف من یک بند کافیه
الغوث و الامان ما را ز خود مران
ای بهترین طبیب، مولای انس و جان

