سرچشمه ی حیات
تو اهل آسمانی و اینجا چه می کنی
هجرانِ درد و داغی و اینجا چه می کنی
ما عاشق رضای غریبیم و عشق او
ما را بس است بی خود و بی جا چه می کنی
سرچشمه ی حیات حقیقی رضا، رضاست
با خضر و آب و چشمه ی تنها چه می کنی
اندر حریم شاه خراسان پناه گیر
ای خسته از نصیحت ترسا چه می کنی
دریای عشق و شور و آب حیاتی دگر ببین
اندر خروش و جوشش و غوغا چه می کنی
عطراز نسیم عشق مدام آیدم به گوش
غافل مشو بکوش تمنا چه می کنی
خواهی نخواهی او ز کرم می کند عطا
غیر از طواف آن گل زهرا چه می کنی
شاید زهیبت رضوی بسته می شود
دست و زبان و ذهن تقلا چه می کنی
غبار عشق
چندی است دل هوای پریدن گرفته است
عشق از نسیم صبح وزیدن گرفته است
دست فلک به مشق دلم می کشد قلم
نون از قلم چو راه رهیدن گرفته است
با آب ساده پاک نگردد غبارعشق
زنگار از نگاه آئینه دیدن گرفته است
بی عشق زندگی نه که معنا نمی شود
با عشق روح حکم دمیدن گرفته است
آسمانی
به آسمان که روی یاد این زمینی باش
دل زمینی ما هم سفر کند ای کاش
اتفاق
از شبستان جمالت نظرم کرد گذر
اتفاقی که نبایست می افتاد افتاد
تیر مژگان تو تا حلقه شیرین بشکست
آتش عشق تو در سینه فرهاد افتاد
آرزو
آرزو دارم ای ماه رخت را نظری دوخته باشم
با غمزه چشمت، همه غمهای نهان سوخته باشم
گفتم تو مرا شمع شبستان سحر باش
رخسار دل از آتش عشق تو برافروخته باشم

