تبليغاتX
آئینه
آئینه


دست نوشته هایی برای نخواندن



تنها

هر چند تنهایی تو من تنهاییت را دوست دارم
فرزند زهرائی تو من زهرائیت را دوست دارم
همچون حسام شعله آسا تیغ برکش
پرشور و شیدائی و من شیدائیت را دوست دارم

با ذوالفقار حیدری طوفان بپا کن

دریای موّاجی و من طوفانیت را دوست دارم  

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:18 توسط خسروشاهی |



قزل قان

کعبه عشقه کفن پوش اولان انسانلارا خاطر

توکولن عشق مناسینده قزل قانلارخاطر

کربلا دشتینه گلمیش قوزی قربانلارا خاطر

ره عشقونده مشقّتله چیخان جانلارا خاطر

بیزی روسوای جهان اتمه یوخ ایمانلارا خاطر

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:14 توسط خسروشاهی |



  سلام

سلام برحرم غم گرفته ی زهرا

به دیده و دل ماتم گرفته ی  زهرا
سلام بر بدن پاره پاره ی پسرش
قلم چگونه بگوید چه آمده بسرش
سلام بر گل زهرا که با دل پرخون
ز راه عشق همی کرده عقل را مجنون 

سلام بر لب عطشان ِ خیزران دیده
به چشمهای پر از خون که دیده نادیده
به زخمهای فزون از ستاره درشب تار

بسان غنچه ی بشکفته در خیال بهار

به گلستان بلا لاله ها زخون دارد

دلش شکسته، سرش ماجرا فزون دارد

سلام بر گل روی ستاره و خورشید
به روی ماه بنی هاشم آن جوان رشید

کشیده قامت و مه طلعت و بلند احساس

به کوه غیرت و سقای کربلا عباس

به طفل تشنه لب، آن غنچه ی زبان بسته

که راه کامل حجت به شامیان بسته
به شاهزاده اعظم جوان علی اکبر
که بود خَلقاً وخُلقاً شبیه پیغمبر
سلام بر گل روی سه ساله ی زهرا

که بود ماحصلش ناز دانه ی بابا

سلام بر دو گل نور دیده ی زینب

به سرو قامت ازغم خمیده ی زینب 
به زینبی که بود قهرمان کرببلا
 زنی به صبر وشجاعت نشان کرببلا 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:25 توسط خسروشاهی |



محرم

قطره شبنم

ماه عزا شد دلم ازغم گرفت

شهر به خود رنگ محرم گرفت

یاد حسین عشق و صفا می دهد
سینه به یادش غزل غم گرفت

ذکرغمش خاطر دل خون نمود  

دیده به خود قطره شبنم گرفت
کرببلا کرده مرا مبتلا 

نام حسین آب حیاتم گرفت

ماه حسینی به محاق اوفتاد

ماه دلم غصه و ماتم گرفت
ناز ابوالفضل علی میکشم 
یاد من از خوف مماتم گرفت

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:58 توسط خسروشاهی |



آخرین ستاره

آخرین ستاره

ای از غم فراق تو خشکیده بیدها

ای سرو قامت تو بلند از سپیدها

نور تو روشنائی دلدادگان  عشق

ای آخرین ستاره ی  بام امیدها

دل رنگ خون گرفته به فریاد ما برس

روشن ترین ستاره تاریخ شیدها

آیا تو بنگری و تماشا کنی رواست

آفاق را به خون بکشاند پلیدها 

تاریخ ما که شاهد جنگ تهمتن است

تا کی کند تحمل نیرنگ شیدها

در انتظار رایت سبز هدایتیم

برخیزد از طلیعه نابش شهیدها

مائیم و عهد الستی که بسته ایم

قربان کنیم جان به قدومش چوعیدها

ما ساکنان کنج خرابات عادتیم

گیرد ز لطف دست ملائک رشیدها  

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:7 توسط خسروشاهی |



صحبت ديدار

صحبت دلدار

هر کس بر خود یار، نه اغیار گرفته

غم بسته دلم حالت بیمار گرفته

آیی تو اگر پاک شود کل وجودم

هر چند که این آینه زنگار گرفته

يك روزنه اي نور اميدي اگر آمد

خورشيد جهان آينه انگار گرفته

در پرتو لطف تو شدم عاشق پرواز

بي عشق تو دل، خرمن غم بار گرفته

سياره صفت دور مدار تو بگردم

چون با تو دلم لذت ديدار گرفته

يك لحظه درنگي كن و رندي مكن اي دل

تا باز كنم صحبت دلدار گرفته

  

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:43 توسط خسروشاهی |



تو گلی

تو گلی

تو گلی عطر زتو، پخش گلابت از من

دل ز تو عشوه زتو، ناز نگاهت از من

همه در فکر شکر خند لب میگون ند 

غمزه از چشم تو، اشعار نگارت از من

جان من، نام تو دل می برد و جان سوزد

بردن دل زتو، جان چشم براهت از من

یک شب آهسته و پیوسته نگاهت کردم

عقل و دل برده چسان دیده پرآبت ازمن

لطف بنما و قدم نه تو در این خلوت راز

آمدن از تو، رفو کردن راهت از من

من اگر معتکف دیرم و یا در محراب

تا نگیرد دل تو نورهدایت از من

رو سیاهم همه عمرم ثمن ِ بخس نبود

چه شود گرنکند عفو، خدایت از من

فکر این لحظه مرا دست گریبان کرده

شود آیا کند آن لحظه  شفاعت از من؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:54 توسط خسروشاهی |



حجله شهادت

حجله شهادت

در آفرینش خاک جان را حساب کردند
یک کوزه پر ز خالی آن یک پر آب کردند
یک دشت را پر از آب و آن یک سراب کردند

کاخی بنا نموده بعدش خراب کردند

هم جاده های باریک هم جاده ها ی تاریک 

در پیچ و خم بسان مشتی طناب کردند

گاهی گره گشوده چون زلف عنبر افشان

سنگی بروی سنگی جاری چو آب کردند

مثل گل شقایق سرشار از امیدم

گاهی نموده احسان گاهی جواب کردند

یک لحظه هستیم را بی اشتباه خلقت

اکسیر هستیم را یک لحظه ناب کردند

در نقطه ای نشانی ، یک جای بی نشانی

رمزی برای انسان شاید خطاب کردند

ای عارفان غافل، ای عاقلان جاهل

گاهی تمام هستی یک لحظه خواب کردند

در عمر آفرینش با چند و چون گزینش

مردان عشق و بینش با خون خضاب کردند

قالو بلی بگفتند بر لحظه لحظة عشق

عفریت مرگ خود را همچون حباب کردند

مردان این طریقت از حجله شهادت

رفتند سوی پاکی رفع حجاب کردند

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 15:32 توسط خسروشاهی |