تبليغاتX
آئینه
آئینه


دست نوشته هایی برای نخواندن



گل آفتاب هشتم

نظری بسوی خورشید نظری به ماه دارم

ز کرامت کریمان نظری به شاه دارم

به رضای او رضایم، همه درد بی دوایم

دل بی دلم، در این دل دو سه صد گناه دارم

به وساطت رضایش که پناه بی پناه است

طلب از خدای بخشش من روسیاه دارم

گل آفتاب هشتم زده سر به عشق رویش

لب لعل گل، بهار است به دلم گواه دارم 

به پناه بی پناهان دل من امید وار است

شده ام اسیرو بی کس دل پر ز آه دارم

چو توسلی بجستم به دو دیده اشک جاری 

به دلم برات گشته سفری براه دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:8 توسط خسروشاهی |



دا تنگ دل

                                 دل تنگ دل              

 

شاید دلم برای دلم تنگ گشته است

دنیا برای رفتن من لنگ گشته است

من می روم بسوی قراری که بسته ام

نه! نه! خطا نکن که ز دست تو خسته ام !!!

من می روم برای وصالی که سرمد است

این وصل از برای ضعیفان پیامد است

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:4 توسط خسروشاهی |



دل به دریا
چشم شهلا

من از برای دیدنش چون دل به دریا می زنم
اندر زمین میخوانم و  هو بر ثریا می زنم
او با من است و من چرا  بی او شوم
از بحر پیدا کردنش بر خود ندا ها می زنم
من بی تو ام تو با منی یا للعجب نفرین به من
من تیر را از بخت بد  بر چشم شهلا می زنم
آخر تو حالی کن مرا از عقده خالی کن مرا
در پیشگاه عزتش زانو  چو شیدا می زنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:1 توسط خسروشاهی |



بنده نوازی

منتظرم بنده نوازی کنی
ناز بر این عین نیازی کنی

عشق تو آتش زده بر تارو پود

هستی من نیست شده گشته دود

ملتمسم حق خدای ودود

پای بنه بر سر کل وجود

کم نشود عشق من از سوی تو

سرخوشم از سرخوشی روی تو

هست من از هست تو هستی گرفت

جان وجودم ز تو مستی گرفت

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:53 توسط خسروشاهی |



عاشق روي تو

دل به دلدار سپرديم نه با فن بيان

عاشق روي تو گشتيم چه مخفي چه عيان 

بی تو من باطل و هیچم منو از خویش مران

با تو بگذار بیائیم کران تا به کران

تو که اربابی و ما جمله غلامان توایم

چمشها سوی تو داریم ولی دل نگران

چه شود نور امیدی بدهی بر دل ریش

تانشانی شود از سوی تو بر اهل زمان

 

اگر عشق اولماسا عاشقلقین معنا سی گورسنمز

محبت جوشماسا عشق اهلینین دریا سی گورسنمز
گرک یانسین الو لانسین کول اولسون عشقینه عاشق
محبت شمعنه گر یانماسا پرواننین دیبا سی گورسنمز
حقیقت ده گرک پابند اولا پیمانینه دنیاده عاشقلر
گرک جاننان
گچه گر گچمه سه مجنون اولار لیلا سی گورسنمز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:29 توسط خسروشاهی |



شاید به گل توان کرد یک لحظه ای اشارت

شاید دهد برایت از آمدن بشارت

پرهیز می نکردم از وصف ساحت گل

شاید که لب گشاید با خنده البشارت

ثبت نظر نمودم شاید نظر نمایی

یک گوشه ای از آن چشم با ناز یا اشارت

در دست تو اسیرم باشی تو دستگیرم ؟

می خوام برات بمیرم این اول حکایت

از اندرون تاریخ در انتظار سبزیم  

تا این همه گدائی ریزیم زیر پایت

در حسرتم خدایا کی می شود بگویی!!!  

خوش باش زیر لطف مولا  و مقتدایت

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:36 توسط خسروشاهی |



برای قیصر عزیز

 

رفتنش مانند سنگ آئینه ما را شکست

یاد او کردم ولی داغش دل ما را شکست

رفتن او رفتن از باغی به باغ دیگر است

وای من پرواز او پرواز و بالم را شکست

**************

رفتی!!! چرا آئینه مارا شکستی ؟

داغی کشیدی بردلم آتش پرستی ؟

زرتشت هم آذر به فرمانش نمی برد

هم سوختی هم ساختی دستم تو بستی !!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 14:49 توسط خسروشاهی |



دل تنگ غروب

دل تنگ غروب

آه اگر از دل عشاق پدیدار آید

تلی از آتش جانسوز و  شرر بار آید

سرزند مهر خدائی و  پس از چندین سال

از پس ابر کند جلوه پدیدار آید

دل من تنگ غروبی است که از پشت سرش

ماه من سرزده با ناز به دیدار آید

شوق دیدار مه روی تو ما را بکشد

چه شود جمعه این هفته اگر یار آید

زده ام آب به راهش بخدا نزدیک

شب هجران بشود موسم دلدار آید

صحبت غیر مفرما که شود مانع وصل

 دل ما در قدم یار گرفتار، آید

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:58 توسط خسروشاهی |



در امتثال امر جناب آقای محمد هوشمند

 کربلا دشت بلا معرکه عقل و دل است
دو دلم از عقلا یا عرفا بنویسم
عقل گوید که ز شمشیر و سنان دوری کن
دل عشاق شده تنگ بلا بنویسم
عقل گوید که جهان بی تو چه ارزش دارد
دل بگفتا که من از خون خدا بنویسم
عقل گوید که من از دیدن خون می ترسم
دل بگفتا که کنم شور بپا بنویسم
عاشق از دیدن معشوق چه باکی دارد
دل عاشق مگر از عشق جدا بنویسم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:44 توسط خسروشاهی |



 

مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه

مقصود و مقصد

من آمدم قفس را از همنفس بگیرم

یا مرغ آشنا را از این قفس بگیرم

سجاده را رها کن بر درد خود دوا کن

تا من ضمیر پاکت از خار و خس بگیرم

اندر هوای شرجی دل بی قرار این است

مقصود را ز مقصد آهسته پس بگیرم

باید که تو از این خاک بار سفر ببندی

پس منتظر نمانی تا یک نفس بگیرم

پرواز کن تو از خاک تا اوج قله عشق

تا من بنام ساقی دست از هوس بگیرم

پیوسته روی بنما  بر ساحت مقدس

عبرت زکارهای اصحاب رس بگیرم

آهنگ ربنا را با صوت دلنشین خوان

اغفر لی الذنوبی ... در دسترس بگیرم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:38 توسط خسروشاهی |



دل یکدله کن از من گله کن

ای ماه مرا تو زمزمه کن

تو ماه منی بر من صله کن

یا قلب مرا بی ولوله کن

گفتی تو برایم حوصله کن

این فاصله را بی فاصله کن

هم  رخ بنما هم زلزله کن

تو  رهبری این قافله کن

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:6 توسط خسروشاهی |



راسیتش خسروشاهی پسوند فامیل منه

هم شهر من دیار من تاریخ من ایئل منه

خدا کنه من  بتونم تا حقه شو ادا کنم

همیشه حرف این دیار پسته و آجیل منه

تو خسروشهر ما همه تا حدودی مذهب اند

تاریخ شهر ما همه قصه هابیل منه

نه اینکه قابیل نداریم راسیتش خیلی کمه

آیت الله خسروشاهی سردسته ایل منه

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:24 توسط خسروشاهی |



تمنای ظهور

آمدم تا تو نگویی که تو سرمست غروری

نازم آن قلب رئوفت که تو را داده سروری

تو بیا یوسف در چاه فرو رفته ما را بدر آور

نکند خسته شود یا که بمیرد، کنم احساس ضروری

گل من دست به دامان توام لطف و کرم کن

که بتابد به دلم از کرم و لطف تو نوری

منتظر ماندم و مانم به امیدی که در آیی

تا به وصلت برسد آتش عشقم به ظهوری

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:17 توسط خسروشاهی |



 

 

 

مهتاب من بخواب شب از نیمه شب گذشت

تنها منم که به پایت نشسته ام

حیران میان شب به تماشا نشسته ام

کوهی  امید در دل  چشمان خسته ام

سو سو زنان بلند کنم دست بر دعا

امیدوار به دستان زغم  پینه بسته ام

مهتاب من بخواب شب از نیمه شب گذشت

  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:47 توسط خسروشاهی |



شهید قلب تاریخ است

 

ماندم امروز من از لطف و عطا بنویسم

یا کنم ناله و از ذکر و دعا بنویسم

یارب این دولت آباد من آشفته مباد

که سحرگاه کنم رو به خدا بنویسم

یادم آمد ز شبانگاه و مناجات و دعا

ز تمنای وصال شهدا بنویسم

صنما بی شهدا قلب زمین تاریک است

خامه تشویق کند از سعدا بنویسم

یاد ایثار شهیدان ز قلم می گیرد

جرات معرکه گیری ، بخدا بنویسم

آن شهیدی که به گرداب بلا گفت بلی

بهتر آنست که از نسل بلی بنویسم

دفترم باز ورق می خورد آنسوی دلم

می زند طعنه که از کرببلا بنویسم

حرکت کرد دلم خامه بدادش نرسید

من از این رانده ازآن مانده کجا بنویسم

هاتفی گفت به گوشم که دلت یک دله کن

فکر این باش که من شعر چرا بنویسم ؟

خط سرخ شهدا راه حسین ابن علی ست

حمد لله که شدی راهنما بنویسم

کربلا دشت بلا معرکه عقل و دل است
دو دلم از عقلا یا عرفا بنویسم
عقل گوید که ز شمشیر و سنان دوری کن
دل عشاق شده تنگ بلا بنویسم
عقل گوید که جهان بی تو چه ارزش دارد
دل بگفتا که من از خون خدا بنویسم
عقل گوید که من از دیدن خون می ترسم
دل بگفتا که کنم شور بپا بنویسم
عاشق از دیدن معشوق چه باکی دارد
دل عاشق مگر از عشق جدا بنویسم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:58 توسط خسروشاهی |