
اصغرم تاج سرم نور دوچشمان ترم
از چه خاموش شدی جان بفدایت پسرم
رفتی آزاد نمودی تن خود را ز قفس
هیچ دانی که ز بعد تو چه آمد بسرم
تو امید دل من گرمی خونم از توست
باز یک نغمه بخوان بلبل شوریده سرم
آه و افسوس مرا تاب تجلای تو نیست
طور سینا بود آن روز که آیی ببرم !!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:53 توسط خسروشاهی
|

